ویژگیهای وبلاگ دخترا:
1. اصولا تو وبلاگشون چیزی برای دانلود پیدا نمی کنی!!
2. علاقه ای به “ادامه مطلب” و از اینجور چیزها ندارند. هرچقدر که مطالب طولانی باشه در همون صفحه اصلی می آورند!!!
3. پستها اکثرا احساسی و عاطفی ان. یا شعر می گن (که احتمالا خودشون فکر می کنن خیلی قشنگه) و یا درام می نویسن!!!
4. عموما مطالب آنها به ذکر منبع نیاز نداره!!! چون تراوشات ذهنی خودشونه!!!
5. برای هر مطلبی هرچند بی ربط و بی خود، چند صد کامنت (نظر) می بینی که عمدتا یا پیام تبریک و تشکره و یا ارائه کمک داوطلبانه البته از طرفه … واضحه!!!
6. دسته بندیهاشون مثل تمو بقیه چیزهاشونه. شعر، داستان، اجتماعی، عاشقانه!!! خلاصه تو فضان!!!
7. وبلاگشونو زیر و رو کنی نه عکسی ازشون می بینی (نه که خیلی خوشگلن) نه چیزی از سن و سال!!!
8. بندرت جایی بین 10- 15 تا وبلاگ اول ورد پرس فارسی پیدا میکنن (ولی در عوض کامنت تشکر زیاد دارن)
9. عکسهایی که برای کامنت استفاده می کنن اکثرا، یه چشی، ابرویی چیزیه!!! (مثلا مال خودشونه!!!)
ویژگیهای وبلاگ پسرا:
1. وبلاگ پر است از چیزهای جورواجور برای دانلود رایگان مخصوصا با کراکهاش. پدر صاحب هاست رو با کپی رایت در آوردن!!!
2. هیچ لینکی رو بدون ادامه مطلب نمی دن!!! حتی اگه پستشون 2 خط بیشتر نباشه!!! ( لینک می خوای!!! برو به ادامه مطلب )
3. به سن و سال ربطی نداره، دانلود بازی کم حجم میدن!!!
4. اصولا علاقه ای به معرفی منبع اثر ندارن!!! بعضی وقتها با اکراه یه جوری اسم منبع رو میارن که اصلا قابل دسترسی و یافتن نباشه!!! (تازه اونم بعد از امضا کردن و انگشت زدن صد ورژن مرام نامه و این حرفا !!!)
6. طوری وانمود می کنن که کل اون مطلب، فقط در همون وبلاگ پیدا میشه!!! حتی اگه کل مطلب رو کمپلت از جای دیگه ای کپی کرده باشن!!!
5. تا جا داره سعی می کنن لینکی چیزی برای موضوعات ممنوعه (ف.ی.ل.ت.ر شده) مثل عکسی کلیپی چیزی بدن!!! بعضی ها هم فقط چیزشکن می دن که بعد از مدت کوتاهی خودشون چیز میشن!!!
6. دسته بندیهایشون انقدر متنوع است که اگه بوعلی هم وبلاگ میزد آنقدر متنوع نمی تونست مطلب بنویسه!!!
7. عکسی که باهاش کامنت می دن یا یه شخصیت کارتونیه یا یه جک جونوری چیزی ایه!!!
8. کپی / پیست را به فکر کردن و مطلب نوشتن ترجیح میدن !!
اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كنه و ماشينشو متوقف مي كنه. پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين!
اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم ، اين ماشينم مالي من نيست ، كارتا ايناشم پيشي من نيست! من صَحَبي ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين!
پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه ، فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام...
فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟ اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده ، فرمانده ميگه: كارت ماشين؟ اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده! فرمانده ميگه: در صندوق عقبو باز كن ، اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه!
فرمانده كه حسابي گيج شده بوده ، به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!
اصفهانيه ميگه: چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم ميخاد بيگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم...!!!![]()

زردآلو نوشت: پست رو بی خیال لهجه شیرین اصفانی رو عشقه![]()
سبک مدیریت از بالا به پایین در ايران
رییس یک کارخانه بزرگ ایرانی معاون خود را احضار و به او می گوید: “روز دوشنبه، حدود ساعت ۷ غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر ۷۸ سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت ۷، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. درصورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند”.
معاون خطاب به مدیر تولید : “بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر ۷۸ سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند”.
مدیر تولید خطاب به ناظر: “بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم ۷۸ ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد”.
ناظر خطاب به سرکارگر: “همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت ۷ لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن”.
سرکارگر خطاب به کارگران:”آقای رییس روز دوشنبه ۷۸ سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ، ولی کلاه ایمنی لازمه...!!!

خانم معلم به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد.
یک روز از او پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا!
معلم انتظار یک جواب صحیح و آسان را داشت یعنی (3).
او نا امید شده بود. فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"
تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتوانی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگر و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی را میدید دوباره شروع کرد با انگشتانش به حساب کردن در حالیکه دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند. تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.
برای همین با تامل پاسخ داد: "4".
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش آمد که پسر توت فرنگی را دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب را دوست ندارد و برای همین نمیتواند تمرکز داشته باشد. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگر و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد و پسر با تامل جواب داد "3"
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه ای داشت. برای نزدیک شدن به موفقیت او خواست به خودش تبریک بگوید ولی یک چیزی مانده بود.
او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگر و یکی دیگر بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسرک فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخر چطور؟
پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
نتیجه :
اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا اشتباه نیست شاید بُعدی دیگری از آنرا ما نفهمیده ایم.!!!
روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت: خدايا به عنوان كسي كه عمري پر بار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم. آيا مي توانم آنرا مطرح كنم؟؟؟
از تو مي خواهم يك روز فقط يك روز به من فرصت دهي تا ايران امروز را بررسي كنم، سوگند مي خورم بعد از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
- چرا چنين چيزي را مي خواهي؟ به جز اين هر چه را بخواهي برآورده مي كنم؛ اما اين را نخواه.
- خواهش مي كنم آرزو دارم در سر زمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين كني بسيار سپاسگزار خواهم بود وگرنه باز هم تو را سپاس خواهم گفت.
خداوند يكي از ملائكه ي خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي از پاسارگاد بيرون كشيد؛ فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.
كوروش گفت: عجب! اينجا چقدر مرطوب است!
فرشته تاسف خورد!
مي تواني مرا بين مردم ببري؟ مي خواهم بدانم نوادگانم چقدر به يادم هستند؟؟
و فرشته چنين كرد...
كوروش براي اين كار شوق و ذوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي آنرا گرفت. به جز عده اي اندك كسي به ياد او نبود. كوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشكالي ندارد. خب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي خود هستند.
فرشته تاسف خورد.
كوروش در راه مي شنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزدند: عبدالله، قاسم ...
- هرگز پيش از اين چنين نام هايي را نشنيده بودم!!!!
فرشته گفت: اين اسامي عربي است و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
- اعراب؟؟؟
-بله، تو آنها را نمي شناسي، آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت مي كردي و حتي چندين قرن پس از آن، آنها اقوامي كاملا وحشي بودند.
كوروش بر افروخت. يعني مي گويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟ پس پادشاهان چه مي كردند؟؟؟!!!!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.
بعد از مدتي كوروش گفت: تو مي داني كه من جز ايزد يكتا كسي را نمي پرستيدم؛ مردم من اكنون پيرو آيين الهي هستند؟
- در ظاهر بله!
- كوروش خوشحال شد، خدا را سپاس! چه آييني ؟
- اسلام
- چگونه آييني است؟
- نيك است.
و كوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چند ساعت معني در ظاهر بله! را فهميد.
- نقشه ي فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم چقدر وسيع شده؟
و فرشته چنين كرد.
-همين؟
كوروش باورش نمي شد، با ناباوري به نقشه مي نگريست.
- پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده؟
و فرشته بسيار تاسف خورد!!!!
-خيلي دلم گرفت هرگز انتظار چنين چيزي را نداشتم. مي خواهم سفري كوتاه به آن سوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكينم دهد.
فرشته چنين كرد.
تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد: راستي شما اهل كجاييد؟
كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت: اوه! خداي من او يك تروريست متحجر است!
عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.
- مرا به آرامگاهم برگردان...
فرشته بغض كرده بود، اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن...
كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم. كاش هم چنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم...
و فرشته گريست....![]()
زردآلو نوشت: من هم اندكي گريستم![]()
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !!!
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.
اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !
يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد !
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند!
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است...!
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!
سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان هم مثل كودكي معصوم و بي تقصير ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه ميكند...!

به خاطر تولد دوماهگي محبوبمون (چرت و پرت) امشب يه آپ دو موضوعي گذاشتم...![]()
آزمون هوش
مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند. راننده چند سال دارد؟
مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند، 3 تا از آنها در شرف پرواز هستند. حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟
مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شد؟
مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی، شصت درجه است و طرف دیگر 30 درجه است. خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است. تخم به کدام سمت پرت می شود؟
مسئله 5 - این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟
مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود. اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشدچطور؟
برای دریافت جواب ها به ادامه مطلب بروید!!!
ادامه مطلب...
انشاي يک دختر ده ساله
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده که بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يک دانش آموز: من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) که بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد. از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم " شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده . " خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . مه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
ترشالو نوشت![]()
گــفــت بــابــا ای عــــزیـــز نــازنــیــن
این ضعیف از جنس این مردم کـیـه؟
از عــدالــــت اصـل منـظـورش چـیه؟
این زمان هم عــدل معنا می شود؟
باورش سـخــت است آیا می شود؟
راسـتی بـابـا چرا پس پـــول نــفـــت
میشود هر بشکه ای تقسیم هـفت
باز هم بابا دســت خــالــی آمــدی؟
مــن بـــمــیـــرم با چه حالی آمدی!
غصه کم خور نان نمی خواهیم ما!
کلیه نفروشان گوشت نمیخواهیم ما!
کاش بابا اهــل لــبــنــان می شدیم
کم اســیــر لــقـمـه نــان می شدیم
راستی بابا فـلـسـطـیـن در کجاست؟
این فلسطین چندمین استان ماست؟!
مـا مــگر از اهـــل غـــــزه بـدتـریـم؟!
جور آنها را چـــــــرا مـــا می بریم؟!
شیعه ها بابا مسلمان نـیـستند!
یا که هستند اهل قرآن نـیـستند!
گـــازمـــان را ارمــنــی ها می برند
پس چرا چون شیعه دیدند می درند؟
شیعه چون دیدند می خندند چرا؟
در مساجد پــوچ می بندند چــــرا؟
می کشم فریــــاد تا کـــــر بشنود
گــویــمــش با پــنـجـره در بشـنود
در نــگـاه گــرم بــابــا اشــــک بـود
یعنی آنها حرف مفت وکشک بود!
دخترم عدل و عدالت مــرده است!
هیکلش را نیز هاپو خورده اسـت!
دخترم خــو کـن به رنـــج و بر ملال
ورنه فردا می شود خـونـت حـلـال!
دخترک ترسید و خـامـوشی گرفت
از پــدر درس فــرامــوشـــی گـرفت
عكس زير رو نگاه كنيد... خوب مربوط به همين عكسه ديگه!!!

سوالات:
كدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر ميرسد؟
كدامشان دوقلو ميباشند؟
چند تا زن در عكس ديده ميشود؟
چند نفرشون خوشحال هستند؟
چند نفرشون ناراحت هستند؟
خرمالو نوشت: به بهترين پاسخ ها يك هديه ي غير قابل تصور داده ميشود!!!! :دي
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن!!! يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه![]()
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

زردآلو نوشت:همه که مثل هم نیستن!!!![]()
اینو چطوری حلش می کنی؟
فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن...!
از بچه های پیش دبستانی این سؤال پرسیده شد :
«اتوبوس توی شکل زیر به کدوم طرف میره؟ چپ یا راست؟»

.
.
.
.
.
.
.
.
.
با دقت به شکل نگاه کن!
می تونی جواب بدی؟؟؟
برای امتحان استعدادت بیا تو ادامه مطلب!!!
ادامه مطلب...
1-آرنوا بنت:
داستان نويس انگليسي وي براي آنکه ثابت کند آب شهر پاريس از نظر بهداشتي کاملا سالم است، يک ليوان از آن را خورد و در اثر تيفوئيد ناشي از آن در گذشت!
2- آگاتوکلس:
(خودکامه سراکيوز ) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
3-آلن پينکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهي آمريکا هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.
4-آيزادورا دانکن:
(رقاص آمريکايي )هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.
5- اسکندر کبير:
(پادشاه مقدوني ) به دنبال دو روز ميگساري و عياشي در اثر تب درگذشت.
6- الکساندر:
(پادشاه يونان )يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.
7- تامس آت وي:
(نمايشنامه نويس انگليسي )مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي سرانجام يک گيته به دست آورد و با آن يک دست پيچ گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد!
8- تامس مي:
(مورخ انگليسي )بر اثر بلعيدن غذاي زيادي، خفه شد.
9- جان وينسون:
(ماجرا جوي بريتانيا )وي از اسب به زمين افتاد و ميخي وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.
10-جروم ناپلئون بناپارت:
(آخرين بناپارت آمريکايي )در سنترال پارک نيويورک، پايش به زنجير سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم هاي حاصله در گذشت.
11- جورج دوک کلارنس:
به دستور برادرش ريچارد سوم در خمره شراب خفه شد.
12-جيمز داگلاس ارل مورتون:
بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به اسکاتلنديان معرفي کرده بود، سر بريده شد.
13-رودولفوني يرو:
(ژنرال مکزيکي )اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
14-زئوکسيس:
(نقاش يونان قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!
آلبالو نوشت: به نظر من همون بهتر كه مردن!!!آخه به اين هم ميگن مرگ؟؟
چندتا ديگه از مرگ هاي اين آدم هاي عجيب رو هم گذاشتم تو ادامه مطلب يه سري بزنيد
ادامه مطلب...
مردي متوجه شد كه شنوايي همسرش كم شده ولي نميدانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دكتر رفتو مشكل را با او در ميان گذاشت. دكتر گفت : براي اينكه بتواني دقيقتر به من بگويي كه ميزان كم شنوايي همسرت چقدر است ،ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ،مطلبي رابه او بگو ،اگر نشنيد ،همين كار را در فاصله 3 متري تكرار كن بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب مرد در فاصله 4 متري همسرش ايستاد و با صداي معمولي از همسرش پرسيد: عزيزم،شام چي داريم؟جوابي نشنيد... در فاصله سه متري و دو متري هم سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. اين بار ا پشت سر همسرش گفت:عزيزم ،شام چي داريم؟ و همسرش گفت :مگه كري؟!براي چهارمين بار ميگم: "خوراك رمرغ"...!!!
خرمالو نوشت: هميشه ديگران منبع مشكل نيستن!!!!! شايد مشكل از خود ما باشه...!

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله ها دنبال چیزی برای خوردن می گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد آنرا برداشت و رویش دست کشید ٬ میخواست ببیند که اگر ارزش داشته باشد ٬ آن را ببرد و بفروشد!
در همین موقع ٬ دود سفیدی از چراق بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد ٬ با ترس و تعجب عقب ٬ عقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر ٬ یک غول بزرگ ظاهر شد!!!
غول فوری تعظیم کرد و گفت : نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه های جور واجوری را که برایم ساخته اند ٬ نشنیده ای؟
حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. اما یادت باشد که فقط یک آرزو!!!
پیرزن که به خاطر خوش اقبالی توی پوستش نمی گنجید ٬ از جا پرید و با خوش حالی گفت :
الهی فدات بشم مادر!!!
اما هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد!!!
"مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می کنند"
ترش آلو نوشت1:اگه دنبال براورده كردن آرزوهاتون هستيد بايد چراغ جادو رو پيدا كنيد.
ترش آلو نوشت (II):اگه دنبال چراغ جادو ( ببخشيد دنبال غذا) توي آشغالي هستيد اصلا توقع نداشته باشيد كه چراغ جادو پيدا كنيد (تمام اتفاق ها ي بزرگ زماني مي افتد كه شما اصلا انتظار نداريد.)
ترش آلو نوشت ثالث: از اونجايي كه آنفولانزاي خوكي (يا به طور باكلاس تر آنفولانزاي نوع A زياد شده يادتون نره كه قبل و بعد از اكتشافات در آشغالي دستاتون را با آب و صابون بشوريد. ( اول شستن دستا بعد خوردن دستا )
ترش آلو نوشت فور (4): هيچ وقت فداي هيچكي نشين حتي بچتون چه برسه به غول چراغ جادو

آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...!
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...!
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...!
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...!
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...!
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...!
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...!
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...!
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...!
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...!
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...!
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...!
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است...!
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...!
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره!...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...!
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟
زردآلو نوشت:![]()


